مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
537
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
يثرب پر از نخلستان برود . » و اوس و خزرج چنين كردند . « و هر كس از شما كه جوياى شراب و نان و زر و پرنيان و ملك و امارت است به كوفه و بصرى برود . » و غسان بنو جفنة پادشاهان عراق و شام ، اين چنين كردند . نخستين كسى كه بر حيره پادشاهى كرد مالك بن فهم بن غنم بن دوس ازدى بود و از كسانى بود كه با مزيقيا عمرو بن عامر در روزگار اردشير جامع يا اندكى پس از او ، از سبأ بيرون آمدند و در كتابهاى اسلامى چنين آمده كه اين واقعه در دوران فترت اتفاق افتاد و خداى داناتر است . و روزگار پادشاهى وى بيست سال بود و پس از او فرزندش جذيمة بن مالك ابرش ، كه به علت بيمارى برص وى را وضّاح هم مىخوانند ، به پادشاهى رسيد و اردشير او را فرمانروايى بخشيد و روزگار پادشاهيش شصت سال بود . و اين است داستان جذيمة الابرش گويند وى در انبار و حيره منزل داشت و با هيچ كس همدم نمىشد ، چرا كه باور كرده بود كه هيچ كس نمىتواند نظير او باشد و دو ستارهء فرقدان را نديمان خويش مىگرفت و هر گاه شراب مىخورد جامى براى اين يك و جامى براى آن ديگرى مىريخت . خواهرى داشت به نام رقاش ام عمرو كه نزد وى بود . خصوصيترين و نزديكترين خدمتگزار او از لخميان شخصى بود به نام عدى بن نصر بن الساطرون فرمانرواى حضر در سرزمين جزيره و پادشاه سريانيان . رقاش ، خواهر جذيمه ، عاشق او شد و از وى آبستن گرديد و از بيم رسوايى به عدى گفت تا در مستى برادرش او را خواستگارى كند . او نيز چنين كرد و او را به ازدواج وى درآورد و با او همبستر شد . اما هنگامى كه جذيمه هشيار شد پشيمان گرديد و فرمان داد تا گردن عدى را زدند و آبستنى رقاش آشكارا شد . جذيمه به دو گفت : راستش را به من بگو و دروغ مگو آيا از آزاده آبستنى يا از بردهء فرومايه يا از شخصى حقير ؟ چرا كه تو سزاوار مردمان حقيرى . رقاش گفت : از همان كسى كه مرا به همسرى او درآوردى . چيزى نگذشت كه عمرو بن عدى زاده شد و جذيمه با او محبت و مهربانى كرد . هنگامى كه رشد كرد و باليد ، پريان عاشق او شدند . او در زمين سرگشته و گم شد . جذيمه براى كسى كه او را پيدا كند پاداشى تعيين كرد كه هر چه بخواهد به دو بدهد . دو مرد كه يكى مالك و ديگرى عقيل نام داشت به جستجوى او بيرون آمدند و پيوسته در جستجوى او بودند تا اينكه او را آوردند . جذيمه گفت : اكنون هر چه مىخواهيد بگوييد . گفتند : مىخواهيم كه تا تو زنده هستى همنشين تو باشيم . و آن دو مدت چهل سال همنشين او بودند و متمّم بن نويره دربارهء